امير حسن علاء سجزى دهلوى
71
رساله مخ المعانى ( فارسى )
كه تو يافتى نتوانستى كه قطرهء به سكندر دهى اما عشاق اين راه ازين چشمهء معرفت كه بديشان رسيد اقداح مالامال در كام كمال اصحاب حال ريختند - اى خضر اگر تو بدان چشمه عمر ابدى يافتى كه تا قيامت زنده خواهى ماند ، ايشان از آن چشمه عشق سرمدى يافتند كه همه عمر خسته تيغ بلا و كشته شمشير ولاء مولى خواهند بود - بيت اى در تن مسكينان از تيغ تو جانى تو * افتد كه برين كشته زخمى دگر اندازى نكته هر پاكروى كه قدم بر جادهء محبت نهد و خواهد كه بر سجادهء و داد نماز اتحاد تمام كند اول او را غسل در چشمهء عشق بايد كرد و از جوى خون وضو بايد ساخت - حكايت و آنچه حسين منصور حلاج را برآويختند چون آن مست شير كرّار به كمند مارپيچ بر سر دار برآوردند ، چنين گويند خونى كه از اعضاى مبارك او جدا مىشد او بدان